X
تبلیغات
دختر باربي
اگر در خواب مي ديدم غم روز جدايي را هرگز به خود نمي دادم خيال آشنايي را

          منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم


دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت


بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن


تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش


بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام


وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم


وعاشقانه تو را می ستایم

 

عزیز دلم تو الان خوابیدی بالشتمم بهم ندادی

سهیل تو خیلی خوب و دوست داشتنی ای عشقم

دوستت دارم گلم با اون قیافه ی شیطونت نگا کن چقدر دوستت دارم تو خوابیدی من همش دارم بهت فکر می کنم 

قول    می دم  هیچ وقت کاری نکنم که ناراحت شی

زندگیم خدا کنه همه چی درست شه و از پیشم نری اگه بری سربازی دق می کنم

من نمیزارم هیچ جا بری گفته باشم

منم میام

خیلی خوشحالم که تو رو دارم از کنارت بودن از حرف زدن باهات از دیدنت از همه چی خیلی خوشحالم

دوستت دارم

دیوونتم

عاشقتم

می خوامت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 1:58  توسط دختر باربي | 

شاید سخترین مرحله زندگی لحظه گسستن باشه ،گسستن از تو و همه کس که تو را برایم زنده می ساخت .

دوستت داشتم و هیچگاه نفهمیدی وسعت عشقم تا کجا بود ،چه ساده و بی آلایش به تو می اندیشیدم و تو چه سخت مرا فهمیدی

شاید اشتباه من بودم ..ولی بالاخره جاده پر پیچ و خم عشق ما هم به پایان رسید و اینک منم که در لحظه های بر باد رفته تو را جستجو می کنم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 3:13  توسط دختر باربي | 

 نگاه کن که غم درون ديده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایهء سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

 

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

 

به راه پرستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان، به بیکران، به جاودان

 

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

 

نگاه کن که موم شب براه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب می شود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 2:25  توسط دختر باربي | 

عشق فرا موش كردن نيست بلكه بخشيدن است.

عشق گوش دادن نيست بلكه درك كردن است عشق ديدن نيست بلكه احساس كردن است.

عشق جا زدن وكنار كشيدن نيست بلكه صبر داشتن وادامه دادن است.

عشق يعني آخر خط بهشت

عشق يعني حسرت شبهاي گرم

عشق يعني ياد يك روياي نرم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 14:4  توسط دختر باربي | 

یکی بود یکی نبود اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم!

یکی داشت یکی نداشت اونی که داشت تو بودی و اونیکه تو رو نداشت من بودم!

یکی خواست یکی نخواست اونیکه خواست تو بودی اونیکه بی تو بودن رو نخواست من بودم!

یکی آورد یکی نیاورد اون که آورد تو بودی و اونیکه به هیچ کس جز تو ایمان نیاورد من بودم!

یکی برد یکی باخت اونیکه برد تو بودی و اونیکه دل به تو باخت من بودم!

یکی گفت یکی نگفت اونیکه گفت تو بودی و اونی که دوست دارم رو به هیچ کس جز تو نگفت من بودم!

      يکی موند و يکی نموند اونی که موند تو بودی و اونی که بدون تو نمی تونست بمونه من بودم!  

 

      يکی رفت و يکی نرفت اونی که رفت تو بودی و اونی که به خاطر تو تو قلب هيچ کس نرفت من بودم!

 

      

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 3:6  توسط دختر باربي | 

مجموعه قوانين موجود در ايران، زنان را جنس دوم قلمداد كرده و بر آنان تبعيض روا می دارد، آن هم در جامعه ای که بيش از  ۶۰  درصد از پذيرفته شدگان دانشگاه ها را زنان تشكيل می دهند.

در بسياري از جوامع اعتقاد بر آن است كه قانون بايد يك پله از فرهنگ بالاتر باشد تا بتواند فرهنگ جامعه را تعالي بخشد اما قوانين در ايران از فرهنگ و موقعيت زنان عقب تر است.

طبق قانون يک دختر در سن نه سالگي مسئوليت کامل کيفري دارد و اگر مرتکب جرمي شود که مجازات آن اعدام است دادگاه مي تواند او را به اعدام محكوم كند.

اگر زن و مردي در خيابان تصادف كنند و هر دو فلج شوند طبق قانون خسارتي كه به زن مي دهند نصف خسارت مرد است.

اگر حادثه اي جلوي چشم زن و مردي بيفتد طبق قانون شهادت زن به تنهايي پذيرفته نمي شود اما شهادت مرد پذيرفته مي شود. طيق قانون پدر مي تواند با اجازه دادگاه دخترش را قبل از ۱۳ سالگي به عقد مرد ۷۰ ساله ای در آورد.

طبق قانون مادر نمي تواند سرپرست امور مالي فرزندش باشد و در مورد محل زندگي اجازه خروج از كشور و حتي مسايل درماني كودك تصميم بگيرد.

طبق قانون مردان مي توانند چند همسر داشته باشند و هر موقع كه بخواهند همسرشان را طلاق دهند.

 

واقعا جاي تاسفه تو مملكتي كه همه دم از اسلام و عدالت و خداپرستي و خدا ترسي مي زنند همچين قوانيني حكم فرما باشه چرا بايد به ما زنا انقدر ظلم بشه ؟ يكي نيست بگه بابا ما ناقص العقل نيستيم .ما ارزش وجوديمان با مردها برابره به ما يه فرصت بدين تا اين رو ثابت كنيم.

هميشه ما زنا مورد ظلم واقع شديم هميشه حقمون پايمال شده ما فقط بلديم شعار بديم كه متمدن هستيم كدوم فرهنگ؟كدوم تمدن ؟ كدوم آزادي؟

ما زنا هيچ آزادي  نداريم نه تو پوشش نه تو تفريح نه تو جامعه و نه هيچ چيز ديگه اي

يه جا اين مطلب رو خوندم و خيلي به دلم نشست: "آزادي اين نيست كه هر كاري كه دلت مي خواد انجام بدي آزادي اينه كه هر كاري كه حقته انجام بدي."

ما زنا حق زندگي نداريم چون زنيم . حق انتخاب نداريم چون زنيم. حق نداريم هيچ كاري رو انجام بديم چون زنيم. واقعا چرا؟ اشكال از كجاست؟ جامعه ما ؟ فرهنگ ما ؟ طرز فكر ما؟

آخه از كجا چرا كسي نيست جواب ما رو بده تا كي مرد سالاري تا كي؟؟؟

ما زنا بايد اين قوانين رو تغيير بديم نبايد اجازه بديم بيشتر از اين در حق ما ظلم شه چرا بايد به ما بگن ضعيفه ناقص العقل و...

انقدر به زنا گفتن ضعيفه كه بعضي از زنا باور كردن كه واقعا ضعيفن باور كردن كه جنس دومن تعداد اين زنا كم نيست زناني كه مرد رو خداي خودشون مي دونن زناني كه با چشماي باز زير بار ظلم مي رن كتك

 مي خورن و دم نميزنن.زناني كه وجود هوو رو تحمل مي كنن فقط به خاطر اينكه سايه مردشون رو سر خودشون و بچه هاشون باشه  زناني كه فكر مي كنن تنها وظيفه شون آشپزي و تر و خشك كردن بچه ها وكارهاي خونه اس و... خدايا ببين چطور در حق ما زنان ظلم مي شه خدايا چرا ؟؟؟

اين طرز فكر غلط تا كي ؟ اين فرهنگ عصر حجر تا كي ؟ اين تبعيض قايل شدن ها تا كي ؟

چرا ما نمي خواهيم عوض بشيم ما ايراني ها اصلا دلمون نمي خواد تغيير كنيم دلمون نمي خواد پيشرفت كنيم از اينكه كسي از ما انتقاد كنه ناراحت مي شيم در مقابلش جبهه مي گيريم هزار و يك دليل غير منطقي مي ياريم تا به زور ثابت كنيم ما آدم هاي با فرهنگ و بي عيب و نقص و كاملي هستيم فرهنگ ما از ريشه خرابه و تا زماني هم كه خودمون نخواهيم درست نمي شه وقتي ما جنبه كوچك ترين انتقادي رو نداريم و اصلا قبول نمي كنيم كه يك جاي كارمون ايراد داره چه طور مي خواهيم عوض شيم تا كي تو خواب غفلت باشيم كي وقتشه كه بيدار شيم

گاهي وقتا كه توي مجله ها يا روزنامه ها سرنوشت زنايي رو مي خونم كه سال ها زير بار ظلم و زور رفتن كتك خوردن سختي كشيدن جووني خودشون رو تباه كردن خيلي دلم مي سوزه چرا بايد ما زنا اين همه عذاب بكشيم اما جرات نداشته باشيم كه از حقوق خودمون دفاع كنيم آره خيلي از زنا مي ترسن از خودشون دفاع كنن يا طلاق رو انتخاب كنن چون تو جامعه ما به زنان مطلقه با ديد بدي نگاه مي كنن چون توي فرهنگ غلط ما زناني رو كه متاركه كردن رو بي صلاحيت مي دونن اين زنان هيچ پشتيباني ندارن گاهي اوقات حتي خونواده ي اونا طردشون مي كنن. جاي تاسفه كه ما مردم كوتاه فكر دلمون رو به چند تا جمله مسخره خوش كرديم كه معلوم نيست اولين بار كي اين جملات رو گفته مثلا مي گن :"زن با لباس سفيد مي ره خونه شوهر با كفن مي ياد بيرون"

 اينا يعني چي؟ يعني فقر فرهنگي يعني بي عدالتي يعني ظلم چرا هيچ كس اينا رو نمي فهمه؟

هميشه براي اينكه پسر ها رو تشويق كنن بهشون مي گن چقدر بزرگ شدي ... چقدر قوي شدي بعد با صداي بلند تر مي گن:" تو مرد شدي." هيچ تفسير جنسي اي هم براي كلمه "مرد" نمي شود.ولي تا به حال چه كسي جرات كرده به دختري بگه "تو زني" با شنيدن اين كلمه همه ياد چيز خاصي مي افتند ! ولب مي گزند! 

يكي نيست بگه بابا زن يعني يك آدميزاد مونث اين رو باور كنين اين رو بفهميد.

چرا زنا نمي تونن آزادانه زندگي كنن  نفس بكشن  تفريح كنن ؟ چرا تو جامعه ما با ديد بدي به زنان مطلقه نگاه مي كنن؟ دليلش چيه؟ چرا زنان مطلقه بي صلاحيت ترين فرد براي نگهداري بچه هاشون هستن؟

چرا هميشه بايد يكي به ما زنا امر و نهي كنه ؟ قبل از ازدواج اين وظايف به عهده برادر و پدره كه همش به اين موجود مظلوم امر و نهي كنن سين جيمش كنن كجا بودي ؟ با كي بودي ؟ چي كار مي كردي ؟ دوستات كين؟

اينجوري لباس نپوش اين كار و بكن اين كار و نكن بعد از ازدواجم كه ديگه بد تر... اما كسي جرات نداره اين سوال رو از پسرا بپرسه چرا ؟ چون مردن چون مردا آزادن چون مردا عقل كل تشريف دارن اما زنا نه

چرازنا نبايد آزادانه هر كجا كه مي خوان برن با مردم و جامعه در ارتباط مستقيم باشن ؟

اين چراها ديگه واقعا اداره منو ديوونه مي كنه تو رو خدا يكي جواب اين چراهاي منو بده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 2:16  توسط دختر باربي | 

 

نگاه می کنم نمی بینم
چشم مرا هوای تو پر کرده
گوش می کنم نمی شنوم
گوش مرا صدای تو پر کرده
نگاه می کنم نمی بینم
چشم مرا هوای تو پر کرده
گوش می کنم نمی شنوم
گوش مرا صدای تو پر کرده

ای چشم من بدون تو نا بینا
ای گوش من بدون تو ناشنوا
با من بمان همبشه بمان با من
با من بمان همبشه بمان با من

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 1:5  توسط دختر باربي | 

... بعدها ...


مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروزها  ديروزها!

ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد

مي خزند آرام روي دفترم
دستهاي فارغ ز افسون شعر
ياد ميارم كه در دستان من
روزگاري شعله مي زد خون شعر

خاك مي خواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور نمناكم نهند

بعد من ناگه به يكسو مي روند
پرده هاي تيره دنياي من
چشمها ي ناشناسي مي خزند
روي كاغذها و دفترهاي من

در اتاق كوچكم پا مي نهد
بعد من با ياد من بيگانه اي
در بر آيينه مي ماند بجاي
تار مويي  نقش دستي  شانه اي

ميرهم از خويش ومي مانم ز خويش
هر چه برجا مانده ويران مي شود
روح من چون بادبان قايقي
در افقها دور و پنهان مي شود

مي شتابد از پي هم بي شكيب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه اي
خيره مي ماند به چشم راهها

ليك ديگر پيكر سرد مرا
مي فشارد خاك دامنگير خاك!
بي تو دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من مي پوسد آنجا زير خاك

بعدها نام مرا باران و باد
نرم مي شويند از رخسار سنگ
گور من گمراه مي ماند به راه
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 3:2  توسط دختر باربي | 


زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش ...

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي...

براي ازدواجش در هر سني اجازه لازم است ولي تو هر زماني بخواهي
به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني!

در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي

او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد.

او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر....

و هر روز او متولد ميشود؛عاشق مي شود مادر مي شود پير مي شود و ميميرد

وقرن هاست كه اوعشق مي كارد و كينه درو مي كند
چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان

جواني بر باد رفته اش را مي بيند

و در قدم هاي لرزان مردش ، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن

و درد هاي منقطع قلب مرد ، سينه اي را به ياد مي اورد كه تهي از دل بوده
و پيري مرد

رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند
...

و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد.
_________________

خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سر شار است

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 20:7  توسط دختر باربي |